close
چت روم
۲ خاطره خواندنی از مرحوم علامه جعفری
loading
برای حذف لودینگ کلیک کنید.
موضوعات
اخبار
موسیقی
فیلم و سریال
نرم افزار کامپیوتری
بازی کامپیوتری
نرم افزار موبایل
بازی موبایل
سرگرمی
متفرقه
تصاویر
آموزش
آخرین نرم افزار ها

آخرین تصاویر

آخرین فیلم ها

آخرین اخبار

آخرین آهنگ ها

اطلاعات کاربری

عضو شويد
فراموشی رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :

تبلیغات
اخبار روز
دانلود کتاب عشق شیرین بصورت رایگان برای کاربران یوزفان

۲ خاطره خواندنی از مرحوم علامه جعفری

۱ـ نجات یک ماده سگ و توله هایش!

آقای محمود زیبا این خاطره از استاد بیان می‌کند:

سال‌ها پیش، یک بار در تهران باران شدیدی آمد که به سیل تبدیل شد و تمام جوی‌ها را آب گرفت. در خیابان خراسان، خیابان زیبا، توله‌های یک سگ از سرما و ترس سیل به گوشه‌ای خزیده بودند و سگ ماده با ترس و اضطراب، می‌رفت و تک تک آن‌ها را از آب بیرون می‌آورد. این در حالی بود که با این سیل شدید، احتمال غرق شدن آن‌ها زیاد بود.
علامه جعفری با دیدن این صحنه، بی‌تاب شد و از افرادی که بی‌خیال به صحنه نگاه می‌کردند، خواست جلوی آب را ببندند تا این ماده سگ بتواند توله‌های خود را از سیل نجات بدهد.
ایشان وقتی دید مردم بی‌اعتنا هستند، آن قدر اصرار کرد و داد و فریاد به راه انداخت، تا این که مردم مجبور شدند با یک چوب بزرگ، مسیر آب را منحرف کنند تا ماده‌سگ بتواند به راحتی توله‌های خود را نجات بدهد.

 


۲ـ از صدای چکش او قدرت می گیرم

این خاطره را آقای رسول مسعودی این چنین بیان می‌دارد:

ما افتخار داشتیم چند سال در همسایگی استاد جعفری واقع در فلکه دوم صادقیه، بلوار آیت‌الله کاشانی سکونت داشته باشیم. در همسایگی ما و ایشان، پیرمردی آهنگر بود که در منزل خود کار می‌کرد.
من در یک روز گرم تابستانی حدود ساعت ۵ بعد از ظهر با هماهنگی قبلی برای طرح موضوعی به خدمت او ( علامه جعفری ) رسیدم. ایشان طبق معمول در کتابخانه خود، مشغول مطالعه و نوشتن بودند.
در حین طرح سۆالم، صدای پتک همسایه که به آهنگری مشغول بود، به گوش می‌رسید. به ایشان عرض کردم: اگر صدای پتک و چکش این شخص مزاحم کار شماست، من می‌توانم بروم و به ایشان تذکر بدهم تا حال شما را مراعات کند.
در جواب این سخن من گفت: نه، مبادا به او چیزی بگویید. چون من وقتی در کتابخانه‌ام از مطالعه و نوشتن احساس خستگی می‌کنم، صدای پُتک و چکش این پیرمرد، نهیب می‌زند و به من قدرت می‌دهد، و با خود می‌گویم: آن پیرمرد در مقابل کوره گرم آهنگری چکش می‌زند و خسته نمی‌شود، اما تو که نشسته‌ای و مطالعه می‌کنی و می‌نویسی، خسته شده‌ای؟
بنابراین، صدای کار این پیرمرد نه تنها مایه اذیت نیست، بلکه با شنیدن صدای چکش او، قدرت مجدّد می‌گیرم و دوباره مشغول مطالعه یا نوشتن می‌شوم!


نمایش اطلاعات این پست
نظرات

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آمار سایت
آمار مطالب آمار مطالب
کل مطالب : 45
کل نظرات : 3

آمار کاربران آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 12

کاربران آنلاین کاربران آنلاين

آمار بازدید آمار بازدید
بازدید امروز : 39
بازدید دیروز : 117
گوگل امروز : 0
گوگل دیروز : 0
بازدید هفته : 165
بازدید ماه : 259
بازدید سال : 795
بازدید کلی : 15,869
آی پی : 54.144.82.216
مرورگر :
سیستم عامل :
طراح قالب
مطالب پر بازدید مطالب جدید مطالب تصادفی
براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود.

لینک دوستان پیوندهای روزانه
تمامی حقوق مطالب این سایت مربوط به همین سایت می باشد و کپی برداری به شدت پیگرد قانونی دارد. | طراح قالب: Moisrex